سلام به همه دوستان خوبم
امیدوارم سال خوبی داشته باشید
من برای اینکه کنکوردارم وهمه تمرکزم رو
گذاشتم باسه درسام تا بعد کنکورم آپ نمی کنم
انشاالله که قبول بشم
باسه شماهم ازخدای مهربون آرزوی سربلندی وسرفرازی میخوام
به همه دوستان تو این مدت سر میزنم
راستی رضا صادقی یادتون نره
دوست داره شما محمدرضا
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 13:31  توسط محمد رضا
|
خداوندا تا به کی رنج بی کسی را به دوش بکشم.
بارالها تا به کی به آسمان نگاه کنم ودر حسرت ستاره ای بمانم که شاید بتوانم تا با او به صحبت بنشینم...
خداوندا دستانم را بگیرو مرا به سرمنزله مقصود برسان...
بارالها
آسمانم بی ستاره است، ماهی عنایت کن
دلم بی چراغست، خورشیدی عطا کن
رویاهایم پوچست، امیدی بپا کن
خیابانهای زندگیم خالیست، رهگذری بنا کن
صحرای سینه ام بی چشمه است، دریایی رها کن
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:45  توسط محمد رضا
|
مرا ازاین که میبینی پریشانتر چه میخواهی
ازاین آتش به جز یک مشت خاکستر چه میخواهی
من ازاوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج واین پروازواین باور چه میخواهی
مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت
بیا این چشم ها، این گونه های تر چه میخواهی
برای ادعای عشق اگراین سینه کافی نیست
بیا این تیغ واین شمشیرواین هم سرچه میخواهی
من آن فرهاد مسکینم که کوه از بحرتو کندم
بگو شیرین ترین رویا، بگودیگرچه میخواهی
تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد
بگو دیگرعزیزمن، بگودیگرچه میخواهی
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 22:11  توسط محمد رضا
|
خدایا تا به کی انتظار...
بغض راه گلویم را می بندد ولی بازصبر میکنم.
تا به کی روآسمان کنیم و فریاد بزنیم وبگوییم خداوندا تحملمان سرآمده وطاقت این همه
توهین را ازگرگان روزگاررا نداریم...
بعد ازاهانت به مقام ومنزلت پیامبراکرم (ص)، حال نوبت به تخریب مکان امن الهی،
بارگاه امام هادی(ع) وامام حسن عسگری(ع) شده است.
خدایا ما طاقت این همه بلا وسختی را نداریم...
بلا از این بیشتر...؟
باید منتظر کدام آزمایش دیگر بمانیم تا رخ زیبای مهدی صاحب زمان(ع) را با بینیم؟؟؟
خدایا ما توان امتحانهای سخت تورا نداریم...
تو را به آبروی مادرش حضرت زهرا(س) قسم ظهورش را برسان...
خبر آمد خبری درراه است سرخوش آن دل که ازآن آگاه است
شاید این جمعه بیاید، شاید پرده ازچهره گشاید شاید...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 23:45  توسط محمد رضا
|
با کاغذهای مچاله شده شعرهایی که ازتو سروده بودم قایقی ساختم که مسافرش هم دل پر دردم بود...
اسمش هم گذاشتم قایق عشقی گمشده...
با خودم گفتم که قایق کاغذیموبندازم به دریا که شاید به دریچه مهرت برسه.
ولی ترسیدم، که یه وقت طوفان نیاد خرابش کنه...
یه موقع تلاطم آب منحرفش نکنه...
یه موقع...
ولی نه، گفتم چشمامو ببندم وبندازم به دریا.
آره انداختم...
ولی حدسم درست بود، طوفانی اومد وخرابش کرد(هرچند با یه موج معمولی هم خراب میشد).
یه صدایی از دریا به گوشم اومدوگفتش: خودت هم میفهمی داری چی کارمیکنی محمد رضا؟؟؟
با قایق کاغذی میخوای به مقصدت برسی؟
جنسش باید از چوب محکمه صداقت باشه، یه یا علی هم پشت بندش، اون موقع مطمعن باش که میرسه...
با خودم گفتم داره راست میگه، مسیره رسیدنه به توعزیز، راه سخت ودشواریه،باید هم به حرفش گوش می کردم...
منم دست به کار شدم وشروع به ساختن قایق کردم...
هنگام ساختن قایقم این زمزمه رو میکردم:
قایق از تورتهی
ودل ازآرزوی مروارید،
هم چنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا _ پریانی که سرازآب به درمی آورند...
فقط خدا کنه که بعده اینکه ساختمش به دریچه پرمهردلت برسه...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 21:3  توسط محمد رضا
|
جمله من عاشقم، این روزها تکراری شده
یه بهونه باسه گذاره بیکاری شده
عاشقی گمشده وعشق دیگه اون هویت قدیمُ نداره
فکرنکن که عاشقی، یک لحظه خیره شدنه روزوشب نالیدنه، زود یا دیرخوابیدنه
رنگ وزیبایی
ملاک عشق نیست عشقی که ازرنگ وزیبایی بیاد، اون عشق نیست
یه
نسیم گذرونه
عاشقی سوزه درونه
عشق مثل پرپروانه لطیفه،مثل شبنم پُرپاکی مثل دریایی وسیعه،سربه زیرو بی دریغه
خیلیا فکرمیکنند که عاشقی گفتن جمله دوستت دارمه
هرکی رو که دیدند که آب ورنگ داره زود می گن اون خودشه،اون یارمه
دلدارمه، نورماه تارمه...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 20:9  توسط محمد رضا
|
می خوام براتون یه قصه تعریف کنم...
قصه ای که درحین دردناکی ولی اوج زیبایی رو می بینید.
یکی
بود یکی نبود...
توی این دنیای پرازگناه وفساد یه سری ازآدما بودند که با بقیه آدما فرق داشتند،
اونا به قول خودمن نوربالا می زدند، دلاشون پاک وزلال بود، عین چشمه آب...
انگاری خدا اونا رو ازبقیه آدما سوا کرده بود...
درمیون این آدمایی که خدا سوا کرده بود یه آقا سجادی بود که دلش برای
هیئتهای حضرت اباعبدالله (ع) پر میزد، حالا اگه این هیئتا پرشورتروپرسوزترباشه چه بهتر...
این آقاسجادِ ما یه آدم عجیبی بود، تمام حرکاتش با همه هم سن وسالاش فرق داشت،
حرف زدناش بامعنی بود، خندیدناش قشنگترازبقیه دوستاش بود، وقتی راه میرفت نجابت
از سروروش میبارید، تاحالا ندیده بودم بارفیقاش با صدای بلند صحبت کنه...
خلاصه مطلب اینکه به قول خودمون اِنده مرام بود...
بگذریم
... یه روزآقا سجاد ما هوایی میشه بره مسجد اَرک تهران، واونجاعزاداری کنه...
آخه شنیده بود اونجا حاج منصور مداحی میکنه، اونجا بقض آدما راحتترترکیده میشه،
اونجا راحتتر میتونی برای امامت زَجه بزنی
.
اونم به همین خاطرباچند تا ازرفیقاش راهی مسجد ارک شد
...
داخل مسجد شدند، با یه شوروعشقی برای خودشون جایی دست وپا کردند،
درحال برپاییه نماز مغرب بودند که...
یه
بویی میاد...
نه بابا چه بویی
بادقت بوکن...
آره انگاری بوی سوختنیه
نگاه کن برزنتای روی حیاط مسجد آتیش گرفته، مواظب باش سجاد، داره میریزه پایین،
سجاد مواظب باش...
سجاد نَههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه....
آره رفقا برزنتایی که آتیش گرفته بود روی سر اون آدمایی که گفته بودم خراب میشه،
ازقضا آقا سجاد ما هم جزو اونا بود، سجاد با 70درصد سوختگی به دیاره باقی رفت وهمسفره اربابش شد...
واقعا چه مرگ زیبایی
...
روز پنجم محرم، درحال نماز خوندن، سوختن برای امامت، کفنش پیراهن سیاهشم بشه،
دیگه چه شود، نورالا نور...
راستی
یادم رفت بهت بگم، آقا سجاد شهادتت مبارک.
بسوزان هرطریقی می پسندی که آتش ازتووخاکسترازمن
راستی
یه سوال، ما قراره چه جوری بمیریم...؟!
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 6:47  توسط محمد رضا
|
ای کاش یه جای دنج برای تنهائیام بود که بتونم سکوتمُ به فریاد تبدیل کنم وهرچی غصه هست ازدلم خالی کنم...
ای کاش یه جایی بودبتونم تماتم نامه های دلمُ که ازم شکوه کرده بود، جواب بدمُ بهش بگم یه کم صبورباش، برای دیدن محبوبت یه کم دیگه تحمل کن، بلاخره میبینش... واونُ به اداره پست قلبم تحویل بدم وبا پست پیشتازکه قیمت پستش به قیمت جونمه بفرستم...
ای کاش یه جای بکری بود که وقتی به گذشتم فکر می کردم فقط خوبیهاوزیباییها به یادم میومد...ووقتی به آینده فکرمیکردم جزجاده روشن امید چیزی نمی دیدم.
ای کاش...
یه
کلبه دوراز همه کس، باسه من وتوباسه ما یه جایه دنجُ خلوتی، یه جای دورازآدما
یه
باغچه ازگلای رُز، بارونه پشت پنجره آتیش چای تازه در، رفتن تا اوج خاطره
من وتووصدای باد، یه زندگیه شاده شاد بهت بگم دوسم داری، بهم بگی خیلی زیاد
مرغ وخروس مزرعه، یه زندگیه سبزوپاک شیرینترین روزایه عمر، باشیم به همدیگه هلاک
مهمنمون باشن گلا، قناریاوبلبلا همسایه هامون سبزه ها، اقاقیاوسنبلا
صاحبخونمون خدای خوب، اون که همیشه یاوره حلاحل زندگیش، هرکی که ازاون غافله
خدای من تو میدونی، دلم به توبسته شده خودت میدونی که دلم، اززندگی خسته شده
مدد کن ای خدای خوب، این همه خواب به آب نشه آرزوهایه شیرینم، به تلخیه سراب نشه
...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 7:52  توسط محمد رضا
|
یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی سهراب که ببینی که شقایق هم مُرد، دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد
یادته گفتی بهم اومدی سراق من نرم وآهسته بیا، که مبادا ترکی برداره چینیه نازک تنهائیه تو
اومدم آهسته نرم ترازیک پر قو
خسته از دوری راه، خسته وچشم به راه
یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار
فکرکنم شدم دچار...
توخودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچاردریا باشه
آره تنها باشه، یاره غمها باشه
یادته گفتی گاه گاهی قفسی میسازم، میفروشم به شما، تا باآوازشقایق که درآن زندانیست،
دل تنهائیتان تازه شود...
دیگه حتی اون شقایق که اسیره قفسه سهراب، ساحل یک نفسه
نیست که تازگی بده این دل تنهائیه من
پس کجاست اون دل قفس شقایقت
منُ باخودت ببر به قایقت...
راست میگفتی، کاش که مردم دانه هایه دلشان پیدابود
آره، کاشکی دلشان شیدابود...
من به دنبال یه چیزه بهترینم سهراب
توخودت گفتی بهم، بهترین چیزرسیدن به نگاهیست که ازحادثه عشق
تراست...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 7:26  توسط محمد رضا
|
باورم نمیشه...
راستی راستی محرم اومده، چقدر زمان زود می گذره.
با خودم داشتم حساب کتاب میکردم که:
محمدرضا ازمحرم پارسال تاحالا چقدرفرق کردی؟ چقدربه حرفهای امام حسین(ع) گوش دادی؟
نمیدونم...؟
عجیبه ... نمیدونی...؟
آره نمی دونم!!!
چطور؟؟؟
آخه پارسال خیلی قولا به امام حسین(ع) دادم ولی هرچی فکرمیکنم می بینم به اکثرش عمل نکردم.!!!
برای چی نتونستی؟
محمد رضا یه تلنگری به خودت بزن... چرا نتونستی؟؟؟
چراقولائی که به امام حسین(ع) دادی پشت گوش انداختی؟؟؟
آخه بعضی وقتها شیطون گولم میزنه.
خوب بزن زیرگوشش.
زیر گوش کی... شیطون...مگه میشه؟؟؟
تو به حرفهائی که میزنم گوش بده یه دونه از اون گوش کـَرکـُناشم میزنی
.
خوب بگو...
محمد رضا ایندفعه یه چیزائی از خودت نشون بده،
ایندفعه یه قول مردونه به امام حسین(ع) بده.
باشه سعی میکنم.
سعی میکنم نه... بگو حتما...
باشه حتما.
سعی کن اینبارقصدت از هیئت رفتن فقط سینه زنی نباشه، تو این ماه دلتُ یه خونه تکونی کن،
دلتُ صاف و زلال کن عین آینه...
این ماه بهترین موقع است برای خودسازی
...
ایندفعه فکرکن امسال آخرین محرمته، فکرکن خدا فقط امسالُ بهت محلت داده...
ی
ه کاری کن روسفید از این ماه بیای بیرون.
ببینم این محرم چی کار میکی
.
از من به تو یه نصیحت محمد رضا، فرصت برای زندگی خیلی کمه، فرصتها رو از دست نده.
امیدوارم بتونی
یه محمد رضای دیگه بشی...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 6:52  توسط محمد رضا
|